«انگار چیزی در پیشانیم منفجر شد و ناگهان چشمانم سیاهی رفت. این تنها چیزی است که از لحظه آخر به یاد دارم»
«ع.ر» یکی از شرکت کنندگان در راهپیمایی 25 خرداد 1388 است. راهپیمایی پر افتخاری که با حضور چند میلیونی معترضان به نتیجه انتخابات مبدل به یکی از بیاد ماندنی ترین حرکت های مردمی در چند ساله اخیر شد. هر چند که پایان آن فاجعه ای فراموش نا شدنی را رقم زد.
هنگام غروب بود، پس از یک راهپیمایی طولانی، چهره ی مردم حاضر در میدان آزادی سرشار از غرور و پیروزی بود. آنچه را میخواستند، با سکوتشان و حضور میلیونی شان گفته بودند. زمزمه های جمعیت در باره فردا بود و حضوری محکمتر و پر تعداد تر، برای اثبات حقانیتشان؛ که ناگهان صدای شلیک گلوله از یکی از کوچه های میدان آزادی به گوش می رسد و فریاد های «می کشم، می کشم، آنکه برادرم کشت.»
«درست زیر دیوار گردان عاشورا-در میدان آزادی- نشسته بودم. آن بسیجی مدام شلیک میکرد. چند نفر زخمی و کشته شده بودند. شب تلخی بود».
«ع.ر» درست در همانجا بود و از گلوله های شلیک شده بی نصیب نماند. یکی از گلوله ها به پیشا نیش اصابت کرد و پس از آن…..
بسیاری او را جزو کشته شدگاه روز 25 خرداد محسوب کرده بودند. او زنده است. از مرگ باز گشته اما سرشار از ترس و نومیدی. ناچار است نام خود را پنهان کند، چون هنوز در ایران خانواده دارد و از اتفاقی که ممکن است برای آنها بیفتد واهمه دارد.
هنوز جای زخم گلوله را بر پیشا نیش می شود دید. و این از مرگ باز گشته اکنون بیش از 4 ماه است که در ترکیه بسر می برد. هنگامی که بدانیم هنوز برخی قطعات گلوله در سرش به جا مانده است، تصور کردن تلخی این 4 ماه چندان دشوار بنظر نمی رسد.
این در حالیست که امور پناهندگان سازمان ملل هنوز جواب درستی به این ایرانی از مرگ باز گشته نمی دهد. حال پرسش اینجاست، چه چیز می تواند اولویت پذیرش یک انسان باشد؟
کسی که هنوز از اثرات ناشی از جراحت اولیه دچار مشکلات عدیده ای است و باز مانده گلوله در سرش می تواند منجر به پارگی شریان های مغزی و در نهایت مرگ او شود؛ چه چیز را می بایست ثابت کند تا لایق جایی امن و امکانات پزشکی و انسانی در خور، باشد؟

