وقتی قلباً موافق نیستید نگویید:«بله»

کامبیز شبانکاره

Zartosht_k1@yahoo.com

با قاطعیت می توان گفت که افراد جامعه به دو گروه تقسیم می شوند، اقلیتی که از شخصیت سالم و کامل برخوردارند و اکثریتی که از «ضعف روان» رنج می برند و اغلب در زندگی با عدم موفقیت روبرو می شوند.

طبعاً یکی از خواسته های مهم انسان اینست که مورد احترام جامعه و افراد آن بوده و از موقعیت اجتماعی مناسبی برخوردار باشد. متأ سفانه گروه کثیری از این امکان برخوردار نیستند.

سخن از افرادی است که خود را چنان که باید نمی شناسند و نسبت به دیگران خود را ضعیف می پندارند. انعکاس عواطف درونی چون خشم، مهربانی، دلسوزی و اعمال آشکار یا پنهان برای ایشان مقدور نیست. حتا در مقابل امور غیر معقول دیگران تعظیم می کنند و تمایلات خویش را در سینه محبوس می سازند. علم روانشناسی که نام «شخصیت مانع» بر این مشکل نهاده می گوید: این افراد حتا نمی دانند چه کسی هستند، احساسشان چیست، چه می خواهند و ….؟ بعبارت بهتر اصولاً زیر نفوذ و هوس دیگران زندگی می کنند.

البته در مقابل این گروه، اشخاصی هستند که احساسات درونی خود را با صراحت و بی هیچ هراسی بیان می کنند. حتا خود را قویتر و بیشتر از آنچه هستند تشخیص می دهند. می دانند چه می خواهند و از نظر اخلاقی نیز گشاده رو و مثبت اندیشند.

قربانیان گروه اول نمی دانند که مشکلشان بیشتر عاطفی است، با ضعف و ترس و عذر های گوناگون کردار خود را توجیه می کنند.

«اگر بلند حرف بزنم، همسرم عصبانی می شود.»

«این عمل ممکن است دیگران را برنجاند.»

«اگر در مقابل انجام وظیفه پاداش بخواهم، اخراج می شوم.»

و… . چنین تفکراتی نتیجه ای جز عدم موفقیت، فقدان رشد شخصیت، افسردگی روانی و خستگی مداوم ندارد.

دانش امروز ثابت کرده همه ی این ناروائی ها از محیط زیست کسب می شود. پس هرکس آنطور که آموخته می تواند از یاد ببرد. در واقع می توان با تغییر رفتار و طرز تفکر و احساس همه چیز را تغییر داد. بعبارت دیگر غم، خستگی، ترس، دوری از نزدیکان، پرخاشگری و شخصیت ضعیف ناشی از رفتار نامعقولی است که در طول زندگی پیش آمده که قابل جایگزینی است.

قبل از پرداختن به روش درمان، لازم است با ویژگی های یک فرد متعادل آشنا شویم. این فرد قادر است آزادانه ابراز وجود کند، با تمام افراد، آشنا و غریبه، دوست و فامیل، از هر طبقه ای ارتباط مناسب برقرار سازد، روابط مورد پسندی ایجاد کرده و حافظ آن باشد.

برداشتش از زندگی مثبت است، به دنبال چیزی می رود که می خواهد و بر عکس افراد غیر فعال که در انتظار وقوع رویداد می مانند، تلاش می کند که خود ایجاد کننده واقعه مورد نیاز در زندگیش باشد.

در همه ی زمینه ها طوری عمل می کند که مورد پسند خود اوست. امکانات و محدودیت ها را تشخیص می دهد و می داند که همیشه هم برد با او نیست؛ ولی لز تلاش و کوشش برای نیل به هدف دست بر نمی دارد.

ضعف شخصیت

عواملی که سبب ضعف شخصیت می شوند عبارتند از:

1-کمرویی- که نتیجه اش بی توجهی به دیگران و عدم قدرت حرف زدن درموارد لازم که انسان را صامت و غیر فعال نشان می دهد. بعنوان مثال اگر کسی پای شما را لگد کند شما به جای او می گویید:«…خیلی متأسفم!…»

2- اشکال در صحبت- اولاً حرف غیر مستقیم که به جای گفتن اصل مطلب با پرگویی خواسته اش را نامفهوم می سازد.

ثانیاً دورویی و نادرستی در سخن، مثل جمله ی «از دیدنتان بسیار خوشحالم…. روزهاست که درباره شما فکر می کنم.» که اغلب افراد از این تعارفات استفاده می کنند بدون آنکه حقیقتاً چنین احساسی داشته باشند.

ثالثاً سخن بیجا، مثلاً تعریف از دشواری کار برای همسر، که خوب می داند چنین نیست و همین گفته ممکن است باعث عصبانیت او و حتا ایجاد اختلاف شود.

3- نقص رفتار- مثل نگاه نکردن به مخاطب و کوتاهی در بحث و مکالمه

4- برداشت نادرست- کاری به شما رجوع می کنند که در آن ماهر هستید ولی بدلیل ترس از عدم انجام و احیاناً مواجه شدن با عصبانیت، از پذیرفتن آن خودداری می کنید.

 

اگر خود را جزء گروه اول می دانید، آگاه باشید که برداشتی نادرست از جامعه داریدو نمی دانید که با افراد مختلف باید برخوردهای متفاوت داشت. از اضطراب خود نگران هستید، حال آنکه در زندگی هرکس، گاه حوادثی روی می دهد که طبعاً اضطراب آورند.

عقاید و عادات نامناسب یکی از ریشه های ضعف روانی است. بدون توجه به اینکه عقیده او نادرست و عاداتش در نگاه دیگران ناپسند است.

به استقلا ل دیگران بی توجهید؛ فکر می کنید فقط رفتار شما منطقی است، در حالیکه اغلب چنین نیست و باید به نظر دیگران نیز اهمیت داد؛ یا فکر می کنید اعمالتان صحیح است و باید برنده باشید، بدون توجه به کار نادرستی که انجام داده اید. مثلاً بدون توجه به ضعف اقتصادی شرکتی که در آن مشغول به کار هستید خود را مستحق اضافه حقوق می دانید.

شخصی به کلینیک روانپزشکی مراجعه کرد که پدرش چند روز قبل فوت کرده بود…. همسرش بعلت سرطان زیر عمل جراحی قرار داشت…. شغلش را از دست داده بود و درآمدی نداشت…. پسرش بدلیل ارتکاب جرم در زندان بسر می برد. اما او به پزشک گفت قبلاً نیز بیماری نوروتیک عصبی داشته و اکنون نیز دچار اضطراب شده است.

در اینگونه موارد به جای مراجعه به روانپزشک باید انگیزه های اضطراب را جستجو کرد، اوقات خود را با دوستان و اقوام گذراند، از تنهایی گریزان بودو اضطراب را شخصاً درمان کرد.

دونفر هنگام ناهار ظرفشان را باز کردند. یکی از آنها با ناراحتی گفت: «اه! بازهم ساندویچ….!چیزیکه از آن نفرت دارم.» دوستش گفت: «چرا به همسرت نمی گویی؟» اولی جواب داد: «همسرم؟…غذارا خودم درست می کنم.»

۱ دیدگاه

  1. باسلام.
    نکات جالبی را بیان نمودید. در مثال پایانی گاهی پنهان کردن یا نگفتن حرفهای ساده باعث ایجاد ناراحتی برای خود شخص میشود.


RSS دیدگاه‌ها شناسه‌ی مشخص‌کننده‌ی دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید: