هردم از این باغ بری میرسد
تازه تر از تازه تری میرسد
من خرم!
من گاوم!
من اسبم!
من کرگدنم!
اشتباه نکنید، شعر نو نیست . این زمزمه های هر روزه ی منست وقتی می خواهم از خواب بیدار شده و چشمانم را باز کنم . دلیلش هم اینست که تصمیم ندارم فراموش کنم حقیقتاً چه هستم . ترسیده اید ؟ می خواهید از وبلاگ خارج شوید؟ نترسید …….
بابا به پیر و پیغمبر دیوانه نشده ام . ولی اعتقاد دارم شما هم هر روز صبح این کار را امتحان کنید ، تا بفهمید چقدر زندگی آن روز دلچسب تر میشود . فایده اش چیست؟
اینکه حرص نمی خورید، عصبی نمی شوید، فکر نمی کنید کسی یا کسانی بیست و چهار ساعته دارند به شعور شما توهین می کنند. … آها ، حالا بهتر شد! می بینم که لبخند موافقت روی لبانتان نشسته است . حق دارید ، آخر من و شما که می دانیم این جماعت عبا به دوش ملت را اسب و گاو و یابو فرض می کنند و می دانیم که حالا حالاها باید این جماعت را خرکش کنیم و کولی بدهیم دیگر چرا اعصاب مبارک خودمان را بهم بریزیم ؟
می گویند خر باش می گوییم چشم چه اشکال دارد در این رو حوضی سی ساله ما همه نقشی بازی کرده ایم اینهم روش. به جایی بر نمی خورد . خودمان را میزنیم به خریت که مثلاً شما نمی دانستید که جناب عباس خان پالیزدار تاحالا داشته هزارتن هزارتن پول مملکت را بالا می کشیده ، خودمان اسب فرض می کنیم و باور میکنیم که خاندان هاشمی رفسنجانی هزار فامیل را علم نکرده و حسابهی بانکی آنچنانی در داخل و خارج از کشور ندارند، خودمان را کرگدن فرض می کنیم و یادمان می رود که تمامی مسئولین مملکتی ما دزد هستند و باور می کنیم که بخاطر رضای خدا و در راه خدمت به خلق الله مسئولیت سنگین ؟ و خطیری؟ را پذیرفته اند که هیچکس؟ حاضر به پذیرفتنش نیست .
فقط این مسئله یک اشکال دارد که با اینهمه دروغی که جناب عباس خان پالیزدار به اصطلاح غیر خودی دزد قاتل ششلول بند گفته چطور است که آب در خوابگه مورچگان ریخته و همه از راست و چپ گرفته تا بالا و پایین کک به تنبانشان افتاده و دارند غش و ضعف می کنند که داستان را ماست مالی کنند ؟
البت و صد البت اینجای داستان دیگر از طرف ما جماعت نا فهم – بقول مصباح خان یزدی – غلط زیادی است ، ما صلاح خودمان را تشخیص نمی دهیم و نمی فهمیم که هرچه بیشتر از ما بدزدند ما به سوی ملکوت پرواز میکنیم. هرچه سختی بکشیم و به این بدبخت های ندار- منظور دارو دسته ی حکومتیان است – که پول خریدن یک بند کفش را هم ندارند انفاق کنیم خدا در آن دنیا پنتهاوس های وسیع چندصدهزار متر مکعبی به ما هبه می کند ، و این بسی خوشحالیست برای ما که فهم مادیاتمان از شعور ملکوتیمان پیشی گرفته .
پس از فردا صبح این ذکر فراموشتان نشود:
من خرم!
من گاوم!
من اسبم!
من کرگدنم!
Filed under: Uncategorized | Tagged: طنز
با درود به شما هو ميهن عزيز…
ممنون از اظهار لطفتون… اين تارنگار هم همچون قبلي بسيار عالي بود.
خوش حال ميشم با ز هم به من سر بزنيد
با سپاس
salam , matne jalebi bood , mesle hamishe
*** tavalodetoon mobarak ***
البته بك دور از جون اين حيوانات شريف و عزيز مي گفتي چون اينها اگر كسي آزارشان دهد و ناراحتشان كند يك صدايي در مي آورند يك لگدي مي پرانند….
به به …. چطوری؟ چه خوب خوب وبت رو زودتر رو میکردی هم دانشگاهی….نظرت چرا خصوصی بود…بدو بیا پست منو هم بخون…پاراگراف ـخرت خیلی چسبید اما مقدمه خیلی چسبناک نبود…….چه خبرا…….؟؟؟؟؟تئاتر و گذاشتی کنار!!!!؟؟؟؟؟یا د اون پلاتو ها و جنگولک بازی ها به خیر…..من اولین باری که غیر ار دانشگاه دیدمت توی شرکت گلیان تصویر بود توی دفتر میرداماد روت رو کردی اون ور و من هرچقدر دست و پا زدم سلام کنم ….نشد…من اون موقع عحب خری بودم…یه سال اولی ناشی…:) سر بزن