Posted on می 13, 2009 by kambiz shabankare

یکی از مهمترین شعار های دولت نهم عدالت و شایسته سالاری بود. این وعده زیبای دولت نهم بر خلاف بسیاری از وعده های دیگر که دلایل عدم تحقق آن را قصور دستگاه ها و یا تخریب و توطئه معرفی می کنند مستقیما توسط روسای بالای این دولت زیر پا گذاشته شده است نگاهی اجمالی بر پست های دولتی واگذار شده در این دولت نشان می دهد دولت نهم بسیار بیش از دولت های پیشین به واگذاری پست های دولتی و اداری میان اقوام و فامیل اقدام کرده است.قبل از روی کار آمدن دولت نهم یكی از انتقادهایی كه به دولت های گذشته وارد می شد این بود كه كشور در حلقه بسته مدیران گرفتار آمده و به خوبی از نخبگان و كسانی كه از نظر فكری با دولت هماهنگ نبودند اما توانایی مدیریت و قدرت اندیشه و عملگرایی بالا داشتند استفاده نمی شود و مساله نزدیكی و دوری در چینش مدیران تبدیل به یك اصل شده است.دولت احمدی نژاد با شعار عدالت گستری، مهرورزی و خدمت كار خود را آغاز كرد و بر شایسته سالاری تاكید داشت. ولی پس از مدت کوتاهی روشن شد که این انتقادات در حد شعار باقی ماند و شیوه مورد انتقاد احمدی نژاد به رویه مرسوم و پسندیده در دولت بدل شد. به نظر می رسد در دولت جدید نه تنها حلقه خودی ها تنگ تر شده كه بحث تجربه گرایی با نگاه بازكردن حلقه مدیران به کلی به فراموشی سپرده شده است. و دولت نهم، نه تنها از حجم دیوانسالاری اداری و دولتی ایران کم نکرده، که بانی بخش جدیدی در آن شده است. به نام دیوانسالاری فامیلی.بعد از پیروزی احمدی نژاد در انتخابات، در بسیاری از ادارات و سازمانها، بسیاری از کارمندان و کارکنان، بدون اخراج و قطع حقوق، به حاشیه رانده شده، و کارمندان و کارکنان جدیدی که آرم دولت نهم را دارند، بر جای آنان قرار گرفته اند.در اداره و سازمانی نیست، که از هم نام و هم فامیل، اثر و نشانی نباشد، و در بسیاری از ادارات دولتی، پست های دولتی و سازمانی، فامیلی و موروثی و انحصاری شده است، و بر خلاف شعارهای احمدی نژاد، خود دولت نهم نیز از این گزند در امان نمانده، و باجناقها و اقوام دور و نزدیک بعضی از حامیان و اطرافیان دولت، بدون توجه به عدالت و شایسته سالاری، بر مسند امور قرار گرفته اند.
لیست روسای فامیلی دولت احمدی نژاد
نهاد ریاست جمهوری، وزارتخانه ها و سازمان ها
داوود احمدی نژاد: بازرس نهاد ریاست جمهوری. او برادر بزرگتر محمود احمدی نژاد است.
مسعود زریبافان: دبیر هیات دولت، وی که باجناق محمود احمدی نژاد بشمار میرود پس از ریاست جمهوری وی که عضو شورای شهر تهران نیز بود، بعنوان دبیر هیات دولت منصوب گردید. وی چندی بعد و با مصوبه مجلس مبنی بر ممنوعیت اشغال چند پست توسط کارکنان دولت ناچار به استعفا گردید و پس از شکست در انتخابات دور سوم شوراها، بعنوان رییس مجمع باشگاه دولتی استقلال منصوب شد.
علیرضا مددی: مدیر عامل سازمان تامین اجتماعی، مدیر کل تربیت بدنی استان تهران، وی برادرزاده باجناق زریبافان و کارشناسی صنایع مهمات سازی وزارت دفاع بودهاست.
حسین شبیری: رییس صندوق مهر رضا، شوهر خواهر احمدی نژاد
پروین احمدی نژاد: معاون مركز امور زنان ریاست جمهوری، عضو شورای شهر، خواهر احمدی نژاد
داوود مددی: رییس سازمان تامین اجتماعی، باجناق زریبافان
ناظمی اردكانی: وزیر تعاون، شوهر عمه داماد زریبافان
دانش جعفری: وزیر اقتصاد، پسر عمه پدر داماد زریبافان
اسماعیل احمدی مقدم: نیروی انتظامی، همزمان با روی کار آمدن دولت احمدی نژاد اسماعیل احمدی مقدم باجناق محمود احمدی نژاد و معاون نیروی مقاومت بسیج سپاه پاسداران بعنوان فرمانده نیروی انتظامی منصوب گردید.
سیدمحسن نبوی: عضو هیات مدیره شركت سرمایه گذاری خارجی، داماد زریبافان
علی اکبر محرابیان: وزارت صنایع و معادن،پس از برکناری علیرضا طهماسبی در مرداد ۱۳۸۶ علی اکبر محرابیان خواهر زاده محمود احمدی نژاد بعنوان وزیر صنایع و معادن معرفی گردید.
علیرضا علی احمدی: وزارت آموزش و پرورش، وی که باجناق احمدی نژاد است در آذر ۱۳۸۶ جایگزین محمود فرشیدی شد.
مجتبی هاشمی ثمره:خواهر زاده مهندس باهنر، یكی از مشاورین احمدینژاد مشاور عالی، رییس ستاد انتخابات كشور
مهندس مهدی هاشمی ثمره: مدیركل وزارتی وزیر نیرو، برادر هاشمی ثمره
خانم قند فروش: مشاور خانواده وزیر كشور، زن برادر هاشمی ثمره
عبدالحمید هاشمی ثمره: معاون وزیر صنایع، برادر هاشمی ثمره
موسی پور: معاون پارلمانی وزیر كشور ( داماد خواهر مهندس باهنر )
حسین صمصامی: سرپرست وزارت امور اقتصاد و دارایی خواهر زاده پرویز داودی
علی خیراندیش: پیمانکار ساختمان و پیمانکار وزارت نفت در انتقال گاز ایران به چین (شوهر خواهر هاشمی ثمره )
طاهره نظری مهر: وزارت امور خارجه، وی که همسر منوچهر متکی وزیر امور خارجه دولت احمدی نژاد است، از سازمان بهزیستی (در آستانه بازنشستگی) به وزارت امور خارجه منتقل گردید و به سمت «مدیرکل حقوق بشر و زنان وزارت خارجه» منصوب شد. منوچهر متکی برای انتصاب وی به این پست اداره حقوق بشر وزارت خارجه را از اداره کل سیاسی و اموربینالملل جدا و همراه با دفتر امور زنان این وزارتخانه یک اداره کل جدید ایجاد و همسرش را به ریاست آن منصوب کرد.
برادر همسر منوچهر متکی: وزات امور خارجه، وی که دندانپزشک و فاقد هر گونه سابقه خاص در وزارت امور خارجه بودهاست بعنوان وابسته کار به بحرین اعزام گردید.
استانداری ها
رحیم قربانی – استاندار آذربایجان غربی:
همسر استاندار:ریاست مرکز زنان و جوانان استانداری
باجناق استاندار: معاون سازمان آموزشوپرورش استان(سابقه وی مدیریت یک مدرسه غیر انتفاعی بودهاست)
خواهرزاده استاندار: عضو تیم مشاوران جوان استاندار(در حال طی خدمت سربازی)
خواهرزاده استاندار: مدیر مالی سازمان همیاری شهرداریها
خواهرزاده استاندار: مشاور استاندار و از اعضای مؤثر هیأت نظارت استان
خواهرزاده استاندار: مدیر تدارکات همیاری شهرداریهای استان و عضو هیأت نظارت (مدرک فوق دیپلم)
پسرخاله استاندار: سمت مشاور استاندار
پسرخاله استاندار: سمت مشاور استاندار
به همه اینها چند شغله بودن الهام، سعیدلو، مهرداد بذرپاش ( که مدارج ترقی صد ساله را به سبب دوستی قدیم پدر با احمدی نژاد یک شبه طی کردند) و رحیم مشایی را هم باید اضافه کرد.
انتصاب بسیاری از افراد و وزرای ناآشنا به رشته خود كه اکثرا كوچكترین تجربه و تخصصی در حوزه مدیریت خود نداشتهاند از وزیر امور خارجه گرفته تا بسیاری از سمتهای مدیریت و ریاست و معاونت دیگر، کشور را دچار پراكندگی ها و نابسامانی های بسیاری كرده است. گویا تمام نخبگی و تخصص و جامعیت در قامت همین چند فامیل و دوست و آشنای سابق در دانشگاه علم و صنعت و سپاه و شورای نگهبان متجلی شده است و بقیه مردم مشتی کودن و کند ذهن و عقب مانده ذهنی هستند که قادر به در اختیار گرفتن پستی مهم در کشور نیستند.قطعا راه تحقق و اجرای عدالت و مبارزه با بوروکراسی و دیوانسالاری مخرب، از مسیری بجز استخدام های فامیلی در ادارات و سازمان ها می گذرد.یكی از ویژگی های حكومت قاجاریه به كارگیری شیوه حكومتی در اداره دستگاه دیوانی با استفاده از حكومت پدرسالارانه و پاتریمونیال و واگذاری مناصب به خویشاوندان بود. روشی كه هدف تحكیم مبانی نفوذ و حفظ سلطه قدرتمندان و انحصار قدرت را در جامعه تعقیب می كرد. این رسم در دوران پهلوی هم ادامه یافت و یکی از نکات ضعف این سلسله نیز محسوب می شد و باب شدن اصطلاح هزار فامیل در این دوره از نشانه های رویکرد منفی مردم نسبت به این رسم ناپسند بود.آنتوان چخوف نویسنده بزرگ روس هنگامی که تیغ انتقاد خود را بر مشکلات جامعه روسیه می کشد روسیه را معجونی از «تاریخی یخ و سنگین، دیوان سالاری، فقر و جهل.» می نامد و هر یک را لازم و ملزوم دیگری معرفی می کند.
نکته ای که کارگردانان دولت نهم در چهار سال گذشته به کلی آن را به فراموشی سپرده اند.
Filed under: Uncategorized | Leave a Comment »
Posted on می 6, 2009 by kambiz shabankare
خودتون قضاوت کنین


قسمتی ازترانه ساسی مانکن برای كروبی
این کروبی که خیلی دل بره از همه کاندیداها سرتره
از دیوار بی اعتمادی می پره آخرش انتخابات رو میبره!
وعده هاش همه راسته راه میره آسه آسه
غم جوون ها رو کاسته دل من اونو خواسته
Filed under: زیر گذر پوست | 1 نظر »
Posted on می 4, 2009 by kambiz shabankare
ابراهیم نبوی
پیش بینی کردن در مورد سیاست و برنامه ریزی برای آن بسیار کار مهمی است که سیاستمداران حتما باید آن را انجام دهند، اما در ایران قواعد بازی به ما می گوید بسیاری از چیزهایی که قطعا و عقلا و منطقا باید نقش مهمی در سیاست و بخصوص موضوعی مثل انتخابات داشته باشند، اتفاقا نقش ندارند، و خیلی از مسائلی که در انتخابات موثر هستند، اصلا قابل پیش بینی نیست. به همین دلیل خطرناک ترین کار در انتخابات ایران این است که آینده را پیش بینی کنید و روی چیزی حساب کنید یا حتی برنامه ریزی کنید. حتما پاسخ می دهید که با این وضع پس چه کنیم؟ من نمی دانم، به نظر من شما بیش از ده بیست درصد در اتفاقی که می افتد نقش ندارند، حالا شما می خواهید روی آن حساب بکنید یا نکنید.
نظرسنجی غیرممکن است
معمولا در انتخابات همه چیز با نظرسنجی باید پیش برود، در انتخابات ایران نظرسنجی بی معنی است، چرا که اولا، اکثر مردم خودشان نمی دانند نظرشان چیست و در بسیاری موارد بعد از رای دادن متوجه می شوند به چه کسی رای داده اند. ثانیا مردم چیزی را می گویند که مامور نظرسنجی آماده شنیدن آن است، نه نظری که واقعا دارند. ثالثا نظر مردم در طول هفته تغییر می کند، برای همین نظری که یک هفته قبل از انتخابات داده می شود، ممکن است سی درصد با نتیجه انتخابات فرق کند، رابعا نظر بسیاری از مردم از نظر دولت جرم است.
مردم به کسی رای می دهند که نمی شناسند
برخلاف آنچه فکر می کنیم در ایران مردم به کسی که می شناسند رای نمی دهند چون می دانند که معایبی دارد، بلکه به کسی رای می دهند که نمی شناسند، ولی امیدوارند که همان باشد که می خواهند. به همین دلیل بدشانس ترین نامزدهای انتخابات کسانی هستند که مردم آنها را خوب می شناسند و خوش شانس ترین نامزدها کسانی هستند که رقیب کسی می شوند که شناخته شده است، چون در هر حال مردم فکر می کنند هر کسی که معروف است طرفدار حکومت است و هر کسی که معروف نیست، مخالف دولت است. بنابراین بزرگترین اشتباه در انتخابات ایران معرفی کردن نامزد انتخاباتی است. چون شما هر چه بیشتر او را معرفی کنید، یا صلاحیتش رد می شود، یا مردم او را می شناسند و به او رای نمی دهند.
نامزدها دقیقا چیزی را می گویند که نیستند
معمولا در انتخابات ایران نامزدها همان که نیستند معرفی می شوند، مثلا هاشمی رفسنجانی به دلیل اختلاف شدیدی که با رهبری دارد، همیشه خودش را نزدیکترین فرد به رهبر معرفی می کند، یا احمدی نژاد به دلیل اینکه مطیع رهبری است، مطلقا در طول انتخابات یک بار هم اسم رهبری را نمی برد، خاتمی هم که طرفدار آزادی بیان است، معمولا در انتخابات از عدالت اقتصادی حرف می زند، موسوی هم که طرفدار عدالت اقتصادی است در تمام انتخابات از آزادی بیان دفاع می کند، در عوض لاریجانی که طرفدار کنترل فرهنگی است، از آزادی های فرهنگی حمایت می کند. بهترین راه برای موفق شدن در انتخابات ایران این است، دشمن ات را به عنوان سخنگو تعیین کن.
صدا و سیما، رسانه شهید بهشتی( ملی سابق)
معمولا صدا و سیما در ایران طرفدار همان کسی است که رئیس می گوید، اما سیاستش این است که همیشه نامزدها را طوری معرفی کند که مردم دوست دارند بشوند، مثلا احمدی نژاد را چنان معرفی می کند انگار نخست وزیر دوران جنگ بوده، در عوض نخست وزیر دوران جنگ را چنان معرفی می کند که کاملا شبیه احمدی نژاد می شود. شانس بزرگ نامزدهای انتخاباتی این است که صدا و سیما علیه آنها نظر بدهد چون قطعا رای می آوردند. البته صدا و سیما در تمام مدت قبل از انتخابات کاری می کند که مردم در انتخابات شرکت نکنند و بعد از انتخابات چنان نشان می دهد که انگار همه در آن شرکت کرده اند.
تحریم کننده ها و شرکت کننده ها
در همه جای دنیا اکثر مردم آرزوی شان این است که کسی انتخاب شود که وضع شان روز به روز بهتر شود تا ثبات و امنیت بیشتری بوجود بیاید، در حالی که گروهی در ایران به کسی رای می دهند یا باعث انتخاب کسی می شوند که کاری کند که اوضاع کشور روز به روز بدتر شود و بی ثباتی بیشتری بوجود بیاید.
چه کسی می تواند رای بدهد؟
معمولا طبق قانون شما باید هجده ساله باشید تا بتوانید رای بدهید، ولی ممکن است مجلس تصمیم بگیرد که پانزده ساله ها هم بتوانند رای بدهند، بستگی دارد به اینکه نوجوانان از دولت خوششان بیاید یا نه، مجلس می تواند در آخرین لحظه تصمیم بگیرد و معمولا دلایل محکمی هم وجود دارد که اثبات می کند سن پانزده سال به همان اندازه مناسب است که سن هجده سال یا بیست سال یا دوازده سال.
چه کسی صلاحیت دارد؟
معمولا کسی که صلاحیتش توسط شورای نگهبان تائید می شود، ممکن است یک سال دیگر به عنوان جاسوس آمریکا دستگیر یا به عنوان پناهنده سیاسی به فرانسه برود، یا درست برعکس کسی که صلاحیتش رد می شود، ممکن است دو سال بعد به عنوان رئیس شورای نگهبان انتخاب شود.
انتخابات غافلگیر کننده
تقریبا همه مردم ایران تا یک روز قبل از رای گیری مطمئن هستند که همان کسی که رئیس تعیین کرده انتخاب می شود، اما نتیجه انتخابات همیشه همان است که فکرش را نمی کنید، به عبارت دیگر همیشه نتیجه انتخابات غافلگیر کننده است، با این حال ما باوجود اینکه می دانیم غافلگیر خواهیم شد، باز هم غافلگیر می شویم.
Filed under: نوشته های دیگران | Tagged: طنز | Leave a Comment »
Posted on می 3, 2009 by kambiz shabankare
با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و
خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه
کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم
به خون پدر و صد ها مثل او
به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست
که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند
و ناخن هایم را دانه دانه
کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم
رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و
پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا
در برابر ظلم
بستایی
و با مردانگی خودت
فرصت زندگی بدون ذلت را
به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
“تشکر”هایم به “مرسی”
و “نان چاشت” ام به “نهار” مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب “مشدی”را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو”اوفغونی” ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید “رد مرز” نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
“شما به حرف نمی فهمید”
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
“به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته”
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت
نویسنده: نهاله شهیدی
Filed under: Uncategorized | Leave a Comment »
Posted on ژوئن 18, 2008 by kambiz shabankare
هردم از این باغ بری میرسد
تازه تر از تازه تری میرسد
من خرم!
من گاوم!
من اسبم!
من کرگدنم!
اشتباه نکنید، شعر نو نیست . این زمزمه های هر روزه ی منست وقتی می خواهم از خواب بیدار شده و چشمانم را باز کنم . دلیلش هم اینست که تصمیم ندارم فراموش کنم حقیقتاً چه هستم . ترسیده اید ؟ می خواهید از وبلاگ خارج شوید؟ نترسید …….
بابا به پیر و پیغمبر دیوانه نشده ام . ولی اعتقاد دارم شما هم هر روز صبح این کار را امتحان کنید ، تا بفهمید چقدر زندگی آن روز دلچسب تر میشود . فایده اش چیست؟
اینکه حرص نمی خورید، عصبی نمی شوید، فکر نمی کنید کسی یا کسانی بیست و چهار ساعته دارند به شعور شما توهین می کنند. … آها ، حالا بهتر شد! می بینم که لبخند موافقت روی لبانتان نشسته است . حق دارید ، آخر من و شما که می دانیم این جماعت عبا به دوش ملت را اسب و گاو و یابو فرض می کنند و می دانیم که حالا حالاها باید این جماعت را خرکش کنیم و کولی بدهیم دیگر چرا اعصاب مبارک خودمان را بهم بریزیم ؟
می گویند خر باش می گوییم چشم چه اشکال دارد در این رو حوضی سی ساله ما همه نقشی بازی کرده ایم اینهم روش. به جایی بر نمی خورد . خودمان را میزنیم به خریت که مثلاً شما نمی دانستید که جناب عباس خان پالیزدار تاحالا داشته هزارتن هزارتن پول مملکت را بالا می کشیده ، خودمان اسب فرض می کنیم و باور میکنیم که خاندان هاشمی رفسنجانی هزار فامیل را علم نکرده و حسابهی بانکی آنچنانی در داخل و خارج از کشور ندارند، خودمان را کرگدن فرض می کنیم و یادمان می رود که تمامی مسئولین مملکتی ما دزد هستند و باور می کنیم که بخاطر رضای خدا و در راه خدمت به خلق الله مسئولیت سنگین ؟ و خطیری؟ را پذیرفته اند که هیچکس؟ حاضر به پذیرفتنش نیست .
فقط این مسئله یک اشکال دارد که با اینهمه دروغی که جناب عباس خان پالیزدار به اصطلاح غیر خودی دزد قاتل ششلول بند گفته چطور است که آب در خوابگه مورچگان ریخته و همه از راست و چپ گرفته تا بالا و پایین کک به تنبانشان افتاده و دارند غش و ضعف می کنند که داستان را ماست مالی کنند ؟
البت و صد البت اینجای داستان دیگر از طرف ما جماعت نا فهم – بقول مصباح خان یزدی – غلط زیادی است ، ما صلاح خودمان را تشخیص نمی دهیم و نمی فهمیم که هرچه بیشتر از ما بدزدند ما به سوی ملکوت پرواز میکنیم. هرچه سختی بکشیم و به این بدبخت های ندار- منظور دارو دسته ی حکومتیان است – که پول خریدن یک بند کفش را هم ندارند انفاق کنیم خدا در آن دنیا پنتهاوس های وسیع چندصدهزار متر مکعبی به ما هبه می کند ، و این بسی خوشحالیست برای ما که فهم مادیاتمان از شعور ملکوتیمان پیشی گرفته .
پس از فردا صبح این ذکر فراموشتان نشود:
من خرم!
من گاوم!
من اسبم!
من کرگدنم!
Filed under: Uncategorized | Tagged: طنز | 5 Comments »
Posted on ژوئن 8, 2008 by kambiz shabankare
بیش از یک هفته از اعتصاب غذای 72 دانشجوی تربیت معلم فردیس کرج می گذرد . روی سخن من در این مقال نه با حکومت به ظاهر اسلامی که ننگین بودن آن بر هر شیر حلال خورده ای آشکار است نیست . بلکه با مردمی صحبت میکنم که مرگ برای ایشان آرزوی دلچسب تری ست تا زیستنی چنین سخیف و حقیر . . آن مردمی که در تمام این تعطیلات شوم نگران قیمت پودر لباس شویی بودند اما تحصن جوانان این مملکت را یا نخواستند که بشنوند و یا اگر شنیدند با پوزخندی از کنار آن گذشتند .
قبلاً در جایی نوشته بودم ، در نهج البلاغه جمله ای هست که میگوید : ” مردم لایق حکومت هایشان هستند.” میگویم و بازهم تأکید می کنم این مردمی که صبحشان را آغاز می کنند با دروغ با ترس با نفرت . این مردمی که چوب حراج به ناموس و خانواده شان می زنند . آن کسانی که پس از 18 تیر حاضر نشدند قدم رنجه نموده تا اوین تشریف ببرند بخاطر فرزندان در بندشان ، که حقیر می دانستند این جوانان از جالن و آینده گذشته شان را . این کسانی که آنقدر در روزمره گی گوسپند وار خویش غرق شده اند که زوزه ی گرگ آوایی دلنشین برایشان است و ناله های فرزندانشان گوش خراش. لایق حکومتی چنین بی قاعده و قانونند . اینان در هرگام توشه ی لعنت و نفرین آیندگان را بر گرده های خویش سنگین می کنند و جالب اینجاست که از مردانگی و رشادت داد سخن ها می دهند در مجالس غر غر های عصرانه شان و از اینکه ما در هیبت جوانی ال بودیم و بل و جوانان امروزه روز خامند و نادان.
میگویند دود از کنده بلند می شود. راست گفته اند اما نه از کنده های نم گرفته ی نسل پیشین این مملکت که سنگی را به چاه انداخته اند که امروز نه تنها برای بیرون آوردنش یاری نمی رسانند بلکه چوب لای چرخ جوانان نیز می گذارند و افتخار میکنند که ترسویند و نادان .
جماعت مدعی ایران دوستی شکنجه های این جوانان را به هیچ می گیرند و با تمسخر و تبختر ایشان را دست نشانده ی آمریکا و انگلیس لقب می دهند. تحلیل هایشان از اوضاع جهان هنوز بر پایه نگاه خاله خانباجی ها می گردد . و لی ترسشان و حقارتشان از صدای لرزانشان پیداست . هنگام که ناچار به اعتراف می شوند دهان باز می کنند که این سرنوشت است و چاره ای نیست خودمان را به کشتن بدهیم که چه فرزندانمان را آواره کنیم . نمی دانند که فرزندانشان بیزارند که ایشان را والدین خود بدانند .
کودک از لحظه ی تولد قهرمانی بیمانند در ذهن خویش از والدینش می سازد ، دردناک است که هنوز به بلوغ نرسیده بفهمد این وال این بزرگتر این پدر این مادر و این راهبر عروسکی پوشالی بیش نیست . جالب اینست که بعد جلسه می گذارند و روانکاوی می کنند که نسل امروز پرخاشگر است وادینش را وقعی نمی گذارد و الی آخر .
از خواب بیدار شوید ، هشدار میدهم از خواب بیدار شوید این قهقرایی که بدان گرفتار شده اید سر منزل سعادت نیست . بفهمید که نه تنها داراییتان را به یغما میبرند که ناموستان رانیز چوب حراج زده اند . حراج انسان است این محبس بی تنفس .
امروز هر جوانی برای خودش اسماعیلی ست نا امید ، چرا که آن دام اهدایی خداوند که ناجی جان اسماعیل شد پیش از این سربریده شده و این نامردمان ثروت و شکوهشان را بر خون جوانانتان بنا می کنند .
چه اشکالی دارد در لحظات دلخوشیتان با نگاهی با کلمه ای و با باوری همراه این جوانان باشید . شما که دمی بدون هوس شکمهاتان نمی آسایید یک لحظه فکر کرده اید چگونه است جوانی که در اوج دوران شکوفندگی و سرزندگیست دست از همه چیز می شوید و روزها بدون غذا در تحصن می ماند . کدام هدف است که اینچنین انسان را توانمند می کند و استوار .
باور دارم که حرفشان را نشنیده اید . سخت نیست . هرچند اکثریت غریب به اتفاق رسانه ها و خبرچی های این مرزو بوم قلم به مزد و ترسو و ریا کارند اما سخت نیست شنیدن حرفهایی که اگر کمی به خودت فرصت بدهی حرف توهم هست . پس بشنو و بعد قضاوت کن نه نا شنیده و عجول.
Filed under: Uncategorized | Tagged: سیاست روز | 1 نظر »
Posted on ژوئن 4, 2008 by kambiz shabankare
هرچقدر میخواهم این زبان مادر مرده به کام بگیرم انگار قسمت نیست . ظاهراً حکایت مسکن در مملکت ما با افاضات متبرک جناب دکتر رئیس جمهور صفت روز به روز پیچیده تر میشود . مانده ام که اینهمه کارشناسان متصل به بارگاه ربوبی که بد جوری مورد مشورت قرار میگیرند چرا کار را یکسره نمیکنند ؟
بخدا همه ما فهمیدهایم که طبق فرمان مرتحل بزرگ عاقبت مردم کوخ نشینی است . البته این از محبت و آینده نگری بیش از اندازه ی سروران عالیقدر حکومتی است . ما ملت که حالیمان نیست . وقتی که میگوید : یک موشما کوخ نشینان می ارزد به تمام آن کاخ نشینان تکلیف معلوم است قرار داد است که موطلا بشویم . وقتی میشود به همین سادگی اقتصاد را دگرگون کرد ، چرا نکنیم.
بعدش هم نعوذبالله یعنی این نان به نرخ روز های غرب طلب دشمن شاد کن بیشتر میفهمند از امام زمان وا کفرا که این مملکت پرشده از دوغاب ریز به آستانه ی نامبارک وایت هوس ( مقصود همان کاخ سفید است) . این طبیعی است جناب دکتر خوشمزه ی ما از کسانی اینطور با خاک مملکت تجارت می کنند مالیات بگیرد . حالا اگر مالیات بستن به فروشندگان مسکن باعث گرانی مسکن بشود این دیگر بیعرضگی خودمان است که نمیتوانیم سر خودمان را به دیوار بکوبیم تا صدایش کر کند گوش هرچه نامحرم زبان نفهم است.
البته مسکن چیز بدی ست . انسان را از یاد خدا غافل می کند ، ممکن است موجب فسق و فجور بشود . و هزاران هزار حکایت دیگر و البت ذهن طماع انسان باعث تولد کاخ نشینان ملعون میشود که در مملکت اسلاتمی جرمیست کبیر . این شایعات دشمن شاد کن را ول کنید در بابت بزرگان . حقیقت عیان تر از آنست که بشود کتمان کرد . نمونه می آورم:
دکتر احمدی نژاد: بایکتا کتش معرف خاص و عام است . این حیوانکی حتا پول حمام رفتن هم ندارد . عروسی پسرش راهم که دیدید بنده خدا پسرش را داده به یک دختر آس و پاس فقط بخاطر اینکه هزینه ی خانوارش کم بشود . مراسم هم که با یک عدد خرما ماست مالی شد کسی هم آن دورو ور نه بنز دید نه ب ام و .
رفسنجانی: این بدبخت مفلوک به غیر از یک زمین و یک خانه چیزی ندارد . با این خاندان طویل همین که از زور گرسنگی نمرده باید خدارا شکر کرد . حالا اگر زمینش تکه تکه در همه جای ایران پخش شده باید اتهام رانت خاری بهش بزنند ؟ بعد هم مگر ایشان در راه خدا و بواسطه ی انفاق هزار کار بدون درآمد و باکلی ضرر از پول نداشته اش برای این مملکت نکرده . هواپیمایی راه انداخته که کوخ نشینا از این سر دنیا به آن سر دنیا بروند . تازه هنوز قسط های هواپیماهیش هم تمام نشده . شرکت تالیا را هم قسطی خریده زده به زخم مملکت پسرانش هم یکی از یکی فقیر تر و بدبخت تر .
خامنه ای : این یک نفر را که من به جان ابول قسم میخورم پاک پاک است . آخرین بار که رفته بود آزمایش نه شیره پیدا شد نه تریاک البته منابع نا آگاه میگویند ظاهراً اکس میزند که همیشه خوشحال و خندانست . اخر با این همه مسئولیت و جماعت زبان نفهم ملت هرکسی بود کوکائین میزد . او یک دستی دارد مملکت را میتکاند و سرو ته هیچ ندارد . فقط گاهگاهی نمیدانم از کجا پول پس انداز میکند و میلیارد میلیارد از حساب شخصی اش میبخشد به این و آن . تازه در روزنامه هم اعلام میکند.
هیچکدام این سه نفر هم خانه ندارند اجاره نمشینند و تازه سر هرماه صاحبخانه پرتشان میکند توی کوچه و با وساطت هم محلی ها دوباره بر میگردند . حالا این درست است که ما ملت صاحب خانه باشم در حالیکه صاحبان اصلی این آب و خاک آواره هستند؟
من پیشنهاد میکنم از همین لحظه برای اینکه به استکبار جهانی نشان بدهیم که چند مرده حلاجیم بیل و کلنگ بر میداریم و خانه خراب میکنیم هم خودمان را و هم همه ی مردم ایران را تا زحمت این بنده خدا هارا کم کرده باشیم بالخره خانه خراب کن بودن یک وظیفه ی شرعی و انسانیست دیگر.
Filed under: Uncategorized | Tagged: طنز | Leave a Comment »